نویسنده :
صدرا - ساعت ۳:٢٢ ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۳٠
تمام جاده ها به سراشیبی ختم می شد
وقتی نگاهم از آن بالا بردیده شد
انگار میان کوچه نهم
حلوای مرا نذری می دهند
دهانم آب میافتد
همه چیز تمام می شود
تنها
بوی حلوا برایم می ماند
با دهان آب افتاده
آبرویم را دودستی تقدیم کردم
برای اندکی نذری
چشم انتظار
در کوچه نهم
باز هم تنهایی
با لاشه ام
برای
بالا پایین شدن در کوچه نهم.
برای زندانی ازادی بی معناست.ُ
نویسنده :
صدرا - ساعت ٧:٠۸ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٤
میان تیرگی شب
دست می کشم و از
لابه لای خلوت همیشگیش
چند ستاره بیرون میکشم
ناخن هایم
قتلگاه ستاره ها می شود
دانه های خورشید زیر ناخن هایم جان می دهند
از شما چه پنهان
فکر های بزرگی در سر دارم
یورش به سرزمین ستاره ها
کارگردان جنگ ستارگان می شوم با زیر نویس فارسی
نویسنده :
صدرا - ساعت ۱:٤٩ ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱٦
شهرم
بوی الرحمن می داد
وقتی خاطره ا از پنجره گذشتند
و
گنجشکی بر دیوار نماند
همه شهر پاییز شد
و تنها سکنه شهر
من ماندم
از جوی آب
توپ پلاستیکی صید می کنم
تا شاید
ضربه ای به دروازه شهرم زنم
شاید
بر کوچه نهم پیروز شوم
شاید
نویسنده :
صدرا - ساعت ۳:۱۸ ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۳٠
کاش همانجا
میان خاله بازی شش سالگی
بچه دار می شدیم و
سهامدار همه اسباب بازی های زوار دررفته ی دنیا
کاش از شش سالگی جلوتر نبود
سر هم کلاه می ذاشتیم
و بعد می خندیدیم
و انگار نه انگار
احساس می کنم
بزرگ شدن دردسر زاست
برای سهام اسباب بازی ها و
هیولای خاطره خوری
می خواهم پس بزنم
پیشاپیش همه
خودم را
**** بعد از این همه دوری دوباره آمدم
نویسنده :
صدرا - ساعت ۳:٥٦ ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۳۱
به بهانه ی دوباره شنیدن این آهنگ And I would do anything for love
اینگونه روزها می گذرند
بدون بودن
و من
شاید غرق می شوم در مکاشفه
و بارها در دلتای نیل
غسل تعمید می گیرم
از دستان یحیی
و او ایستاده
دورتر از اندیشه ها
من
اینگونه گم می شوم
در سرزمین خیالی
هر روز
و
چه کسی باور داشت، اینگونه انسان تمام شود؟
زمانی که دوباره به آن آغوش شدم
از آسمان تنها یک صدا آمد
و من گشودم
پنجره را و دیدم
فرشته ای بی بال
در خون می افتاد و بر می خاست.
تعبیر شد
اینگونه
خواب من در شبی
که گرما
همه را بی خواب کرده بود.
نویسنده :
صدرا - ساعت ۱۱:۳٠ ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱٧
چشمی به دور دست
خیره برای تولد خورشید
با دستانی شبنم زده بر شیشه
در آستانه پنجره
اما
خورشید دیگر معجزه نمی کند
و
شب جزای ناسپاسی انسان می شود .
خدایان هر سوی مرگ می پاشند
و
انسان
در آستانه فروپاشی
دست بدامان پنجره ها شده
اما
نمی آید
خورشید از فاصله های دور دست
این است جزای انسان
در زمان فروپاشیش
****
چشمانش
فرمان نمی برد زمانی که خواب
برای شمارش گوسفندان
سوسو می زد.
دستانش را بازی می دهد
برابری فاصله دو انگشت و
آسمان
خالیست جای خورشید
و خواب بی معنی
زمانی که دیگر فردا برای همیشه مرده.
مردهای سیاه پوش
دنبال جایی برای دفن خود
و ارابه ای که در آسمان پیکر خورشید را از هر طرف می کشد.
****
اینجا سکوت همه گیر شده
پشت پنجره
در انتظار شاید خورشیدم
اما
آنچه می بینم
تلاشی انسان است
در آغوش ماشین
و عشقی
گمشده ی بین دستان مردم که قربانی همیشگی این سالهاست.
کسی نمی دید
خدا
پنهانی
سوار بر ابری گریه می کند
خورشید می برند
به روی دستان
خدایان المپ
و روی زمین
همه گور می کنند .
از بالای این برج
همه چیز ماشین شده
و درخت
گنجشک
و آسمان
بی رنگ.
اینگونه تمام می شود داستان روز برای همیشه
در سرزمین آدم.
نویسنده :
صدرا - ساعت ۱۱:٥٠ ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢۱
زمزمه می کرد زیر لب
داستان پری دریایی را
در مهاجرت به سمت فراموشی
و اینگونه باد
می وزید
در مخالف ترین سمت برای رویش آدمی
خدا
از روی کتاب مقدس می خواند
داستان آفرینش در 6 روز را
و من
زاده شدم
بی آنکه هیچ کلامی از من باشد.
نویسنده :
صدرا - ساعت ٩:٥٥ ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٦
هو هوی باد
می خنداند مرا
زمانی که
برای درخت
برگی نمانده
گویا
می برد از یاد
زمانی که ماهی
برای آبتنی با حوض
به آخرین برگ درخت
دستبرد زده بود
نویسنده :
صدرا - ساعت ۱:٢۱ ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٥
هراسم از وقتی بود
که سرازیری زمان
به برف آغشته شد
و من
پای پوشم
تنها
روزگار رفته ام بود
نویسنده :
صدرا - ساعت ۱٢:٠٦ ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٧
و از دو روز پیش تر
بره گان
محصول قربانی خدایان
به صف شده برای تقدیرند.
من
تو
و
او
در صفی برای زندگی
و قربانی شدن
هیچکس نمی داند
براستی
خدایان کجا پنهانند
و
این صف
کجاست که تمام می شود.
تنها قربانی می داند
که بهای پرستش چه چیز گزافیست و
و تنها
خدایان می دانند
که
پرستش
چه واژه ی موهومیست.
← صفحه بعد